شناخت تفسیر تازه به مثابه آزادی

:: شناخت تفسیر تازه به مثابه آزادی
انسان تفسیر می‌کند، تفسیر‌هایی که حد و مرزی ندارند. شناخت جهان چیزی جز تفسیر کردن آن نیست. تفسیر‌هایی که نو می‌شوند. آدمی در گسترش دامنه تفسیر‌هایش به افق دید خود وسعت می‌بخشد و با آشنایی با هر تفسیر تازه از جهان در حیات ذهنی و حیات اجتماعی آزادتر خواهد شد. هر تفسیر تازه، گشودن امکان تازه‌ای برای فهم و کنش آدمی است و آزادی چیزی جز گسترش دامنه امکانات نیست. آری‌گویی به امکان تفسیرهای تازه از زندگی و از جهان،‌ وسعت بخشیدن به مرزهای آزادی است، به شرطی که این مرزها را محدود نپنداریم و مقهور یک تفسیر، حتی بهترین‌ تفسیرها نشویم. من برآنم که درک لذت آزادی، شیرینیِ شناخت تفسیرهای تازه، ذاتیِ آدمی است و نیازی به استدلال ندارد اما ما مردمان روزانه بیشتر به یگانگی تفسیرهایمان از زندگی خو کرده‌ایم و دلهره آزادی را تاب نمی‌آوریم. آری آزادی دلهره آور است. به راستی نظاره یک شهر از فراز کوهی بلند بیش از نظاره خیابان از پنجره کوچک اتاق خواب دلهره می‌آفریند.
منبع : فسانه تحقیقشناخت تفسیر تازه به مثابه آزادی
برچسب ها : آزادی ,تفسیر ,دلهره ,آدمی ,شناخت ,تازه ,تفسیر تازه ,گسترش دامنه

لذت وارونه سازی

:: لذت وارونه سازی
در وارونه سازی حقیقت آموخته و مانوس، لذتی نهفته است، شاید لذت کشف فراسوی پدیدارها، لذتی از جنس دانش. اما من برآنم که آن، لذتی روانشناختی است: لذت تخریب؛ از میان بردن نظم مستقر، آیا این خود یکی از عرصه های قدرت ورزی آدمی نیست؟
بخشی از لذت فلسفه همین لذت تخریب حقیقت آموخته است. لذتی که تنها نصیب جان های بی باک می شود و ذهن های ترسو و خموش را در آن راهی نیست. وارونه سازی حقیقت، دستاورد بیشتر رشته های فلسفی در دوران جدید و معاصر است. ذهن های دلیر از زمان کانت آموخته اند که در سر گشاد شیپور بدمند. شاید این شیپور نوازی مدرن صدایی نداشته باشد یا صدایی گوش خراش راه بیاندازد؛ فرقی نمی کند فیلسوف مدرن از لذت کشف صدای تازه سرمست است.
بر هم زدن نظم مستقر، هر نظمی و هر استقراری: این است چراغ راه جان های شیفته.
وقتی جملات زیر را می خواندم  و چنین لذتی را تجربه می کردم، به چیزهایی که در بالا نوشتم اندیشیدم.
زبان فقط نامگذاری مقولات از پیش موجود نیست؛ مقولات در جهان وجود ندارد. مرزهای یک ابر کجا هستند؟ یک لبخند دقیقا از چه لحظه ای آغاز می شود؟ ... واقعیت یا جهان توسط زبانی که به کار می گیریم آفریده می شود... همه کلمات انتزاع هستند و هیچ تطابق مستقیمی میان کلمات و چیزها وجود ندارد. (مبانی نشانه شناسی، دانیل چندلر، ترجمه مهدی پارسا)
همین چند گزاره که دیگر عمری از آنها گذشته است، برای وارونه سازی جهان میلیاردها انسان کافی است، انسان هایی که خموشند و در آرامش نظام های هزاران ساله خفته اند.
منبع : فسانه تحقیقلذت وارونه سازی
برچسب ها : لذتی ,وارونه ,سازی ,جهان ,آموخته ,است، ,وارونه سازی ,وجود ندارد ,حقیقت آموخته

دانایان کتاب نمی‌خوانند

:: دانایان کتاب نمی‌خوانند

این روزها دعوت به کتابخوانی باب شده است. در رسانه‌های گروهی، کتابخوانی همچون رفتاری بهنجار ( و شیک) تبلیغ می‌شود و در جایگاه یکی از نشانه‌های توسعه‌یافتگی تلاش می‌شود تا آمار کتابخوانی به هر ترفندی افزایش یابد؛ اما آدم‌ها را تبلیغ و تمرین کتابخوانی، کتابخوان نخواهد کرد. کتاب خوانی نتیجه خودآگاهی به نادانی است و نه حاصل تربیت و تشویق به کتابخوانی. اگر فردی دچار درد ندانستن باشد نمی‌تواند کتاب نخواند. او را جوششی درونی به سوی خواندن فرا می‌خواند. جوششی برای فرونشاندن عطش دانستن. فرد یا ملتی که پرسشی ندارد و پرسش‌هایش از طریق مراجع سنتی و رسمی پاسخ گرفته اند،‌ کتابخوان نخواهند شد. مردمی که درباره باورهایشان تردید ندارند و امر مطلق را جایی در پستوی ذهنشان انبار کرده‌اند نیازی به کتابخوانی نخواهد یافت. تبلیغ کتاب‌خوانی در میان چنین مردمی به تکثیر کتاب‌هایی با ماهیت جدلی برای اثبات باورهای رسمی و در نتیجه به فربگی بیش از پیش ایدئولوژی می‌انجامد و از سوی دیگر بازار کتاب‌هایی برای سرگرمی را گرم می‌کند. شاید بتوان در فواید کتابخوان شدن مردم در چنین جامعه‌ای تردید کرد. آیا نادانی عوامانه بهتر از توهم دانش نیست؟ برای کتابخوان شدن چنین مردمانی، سقراطی لازم است تا آرامش جاهلانه مردم را بر هم زند و آنان را به نادانی خویش دانا کند.

منبع : فسانه تحقیقدانایان کتاب نمی‌خوانند
برچسب ها : کتابخوانی ,کتابخوان ,چنین ,نادانی ,کتاب ,تبلیغ

مرگ و ظهور هستی

:: مرگ و ظهور هستی

ما راهی برای مواجهه بی‌پرده با هستی‌ای که خودمانیم نداریم، جز از طریق مراقبه‌ای طولانی و همیشگی با حقیقت مرگ. گویی ما تنها با شناخت حد هستی، آنجا که هستی به پایان می‌رسد، آن را می‌شناسیم. اگر هستی ما بی نهایت بود، همچون هر چیز دم دستی،‌ مثلا یک قاشق یا دستگیره یک در،‌ برایمان بی‌ارزش و معمولی بود. اما چون مرگ هست، ما با هستی خودمان و چیزها مواجه می‌شویم. ما پایان را درک می‌کنیم و درک پایان، آن را که اکنون هست و روزی نخواهد بود، بر ما آشکار می‌کند. مرگ کلید هستی است.

منبع : فسانه تحقیقمرگ و ظهور هستی
برچسب ها : هستی

ما مردمانیم

:: ما مردمانیم

ما جز مردمان چیستیم؟
هر اندازه از هستی به گونه‌ای «در آنجا» سخن بسراییم و افسانه بسازیم و خود را برای فراچنگ آوردنش به زحمت بیاندازیم، دست آخر ما جز مردمانی نیستیم، میان مردمانی دور، مردمانی نزدیک، و آنچه فراچنگمان خواهد آمد نگاه دوست / همسر/ فرزند/ یا همشهری است که به ما خیره می‌شود،‌ به ما گوش می‌سپارد، به ما عشق می‌ورزد یا از کنارمان می‌گذرد.
آیا هنگام آن فرا نرسیده که دفترهایمان را ببندیم، پشت پنجره‌ای به افق خیره بمانیم و در مزرعه‌ای به صدای رویش گیاه و وزوز تنهایی یک حشره گوش بسپاریم؟ آیا زمان آن نرسیده در شهر دستمان را به یاری همسایه دراز کنیم؟ آیا زمان آن نرسیده که مهر بورزیم و از جستجوی اصول اخلاقی دست برداریم؟

منبع : فسانه تحقیقما مردمانیم
برچسب ها : نرسیده ,مردمانی

رازمندی

:: رازمندی

مدتی است درسگفتارهای ضبط شده محمد مجتهد شبستری را گوش میدهم. دوره های متعددی در سالهای اخیر برگزار کرده، درسگفتارهایی درباره هرمنوتیک و فلسفه زبان و به قول خودش خدا راز جهان. مدتها بود از اندیشه روشنفکران دینی به دور بودم. بعد از سالها که از خواندن کارهای سروش میگذرد دیگر رغبتی برای این بحث ها نبود. اما باید اعتراف کنم که درسگفتارهای شبستری برایم آموزنده و هم تامل برانگیز بوده اند. شبستری تاملات هستی شناسانه هرمنوتیک را با باور و علاقه اش به عرفان اسلامی آمیخته است. عدم اصراری که در سخنانش وجود دارد آدم را مجبور میکند سخنانش را جدی بگیرد. او تنها افق پیش روی خود را می نمایاند و جز این هم ادعایی ندارد؟ گاهی این افق ساده‌اندیشانه به نظر می رسد و گاهی پر معنا و عمیق. از خدای شخصی با کارکرد اگزیستانسیالیستی سخن میگوید. او خدا را معنای زندگی بشر میخواند، راز سر به مهری که بشر را از یک نوع دربدری در می آورد و به به نوع دیگری از دربدری می افکند (تعابیر از من است).

از چنین منظری خداجویی، ذاتی آدمی است اما نه به معنای اینکه فطری است. بلکه بدین معنا که انسان با مواجهه با وضعیت وجودشناختی خود در جهان به سراغ یک راز می رود. آدمی در پی رازی است که زندگی اش را معنا کند. همین معنا است که گاه او را تا پای جان به ایثار میکشاند. شگفت آنکه این راز هر چه سر به مهر تر و پنهانی تر باشد، مومن را بیشتر در خود غرق خواهد کرد و مفهوم خدا آدمی را غرق در رازی ابدی میسازد که  تنها با مرگ گشوده خواهد شد.

عقل وعلم نبز تفسیرگر زندگی اند، اما این دو، تفسیرهای فراگیر زندگی نیستند. علم و عقل سر بزنگاه آدمی را در تنهایی خویش رها میسازند؛ چون قلمروی خود را از پیش معلوم کرده‌اند و رازآمیز و تفسیرمند نیستند (یا کمتر تفسیر مند اند). این دو پنهان نیستند، پیدایند و امور پیدا جان شیفته آدمی را سیراب نمی‌کند و بر دردهای بی انتهایش مرهم نمی‌گذارد. آیا نه چنین است که درد مرگ را نمی‌توان به اندیشه علمی تسکین داد اما به مدد اندیشه الهی می‌توان از آن تفسیری خوش به دست داد؟


منبع : فسانه تحقیقرازمندی
برچسب ها : آدمی ,زندگی ,معنا ,اندیشه ,شبستری

چه می دانیم؟

:: چه می دانیم؟
هر کس در این جهان، حتی دانشمندترین و اندیشمندترین انسان ها، تنها افقی محدود به سوی دانایی گشوده است. در نگاه نخست می پنداریم که لابد مجموع افق های گشوده شده به جهان باید ما را به حقیقتی رهنمون کرده باشند. بلی چنین است ما را به حقیقتی ره نموده اند: اینکه هیچ نمی دانیم و هیچ نخواهیم دانست.
هم اینک که بشر شاید هنوز در دوران خردسالی اندیشه خویش است، حتی یک بار آموختن همه آنچه مردمان تا کنون بدان اندیشیده اند و دانش ها و هنرهایی که آفریده اند، از قدرت یک فرد خارج است. عمر ما کوتاه است و دانش ها بسیار، پس کدامین دانش ما را به حقیقت خواهد رساند یا به آن نزدیک خواهد کرد؟
اگر راز جهان را در کسب دانش جستجو کنیم در برابر دانش های موجود حیرت زده خواهیم شد.  برای آن کس که درد دانستن دارد، چنین وضعیتی اضطرابی هولناک در پی دارد.
آیا فلسفه که خود را وقف پرسش از هستی کرده ما را به مقصد می رساند یا فیزیک و زیست شناسی که راه را از تامل در جهان طبیعی طی می کنند یا روان شناسی و جامعه شناسی که انسان و درک و فهم او را جستجو می کنند؟
اگر فرض کنیم تنها یک شاخه دانش، برای نمونه فلسفه پاسخ گوی پرسش های ما است و منظر درستی به حقیقت خواهد گشود. در این حالت باز هم دچار حیرت خواهیم بود زیرا ما با فلسفه ها روبروییم نه با فلسفه و به فراخور ارتباط ها و امکانات مادی مان با این فلسفه ها دمخور می شویم، اگر عمرمان کفاف دهد، اگر استادش را داشته باشیم، اگر زبان های خارجی را بلد باشیم و ...، یکی را می فهمیم و از دیگری روی بر می تابیم و از وجود سومی اصلا با خبر نیستیم. مثلا اگر در ایران زندگی کنیم با فلسفه غرب تا حدودی آشنا خواهیم شد اما از اندیشه مردمان آمریکای جنوبی چیزی نمی دانیم و با راه حل فیلسوفان ژاپنی برای درک معمای هستی نا آشناییم.
حتی اگر به فرض محال به همه هستی شناسی ها مسلط شدیم، آیا برای درک حقیقت هستی، از دانش رایانه، دنیای آب ها، زیست بدن، یا حتی دانش ورزش ها بی نیازیم؟ 
ما در تاریکی راه می پیماییم و در تاریکخانه جهل خود بر گوش و پای فیل هستی دست می ساییم و هنگامی که به وضعیت خودمان و به کوری چشمانمان آگاه شدیم، دچار اضطراب خواهیم شد. پاسخ پرسشهایمان را نمی دانیم و حتی راه درست رسیده به پاسخ هایمان را نیز بلد نیستیم.
در چنین وضعیتی است که آنانی که پاسخ های کلی و فراگیر به همه پرسش های بشری می دهند (مانند پیامبران، ایدئولوگ ها و عارفان) طرفداران زیادی دارند چرا که مردمان را از جستجو رها میکنند و از اضطراب نادانی بیرون می کشند و به زندگی فرا میخوانند.
شاید برای رهایی از اضطراب دانستن، بهتر باشد به یاد بیاوریم که نمیدانیم و نخواهیم دانست، ما باید زندگی کنیم بی آنکه پاسخ پرسش های اصلی درباب زندگی و هستی را بدانیم. این وضعیت مدرن ما است. ما از تلاش برای دانستن باز نخواهیم ایستاد اما ناچاریم از رویای دست یافتن به حقیقت دست بشوییم.
منبع : فسانه تحقیقچه می دانیم؟
برچسب ها : دانش ,فلسفه ,هستی ,کنیم ,خواهیم ,پرسش ,زندگی کنیم ,چنین وضعیتی ,حقیقت خواهد

ماشین بودگی

:: ماشین بودگی

هر فرد عالمی است بی‌کرانه. این جنبه از هستی آدمی زاییده اندیشمندی اوست و خودآگاهی اش. ما می‌اندیشیم و تخیل می‌کنیم و عالم بزرگ خودمان می‌سازیم، عالمی که مادی نیست، بی‌کرانه است و ما در خلق آن آزادیم؛ اما از سوی دیگر هر یک از ما یک دستگاه منظم طبیعی هستیم. یک ماشین پیچیده اما کاملا مادی. ماشینی که موج می‌فرستد. هر چند این امواج روحانی هستند اما زاییده تن‌اند. همه امواج متعالی که ممکن است از یک ذهن خلاق ساطع شود تنها به چند قطعه کوچک تن وابسته‌اند که اگر از کار بیافتد این قوه بی نهایت خیال و این عالم بی انتها ناگهان هیچ خواهد شد. حتی اگر این ماشین به تمامی از کار نیافتد و تنها دچار عیب و نقص شود، سرچشمه تخیل به درد معطوف خواهد شد و سبکبالی اش از میان خواهد رفت.

گاهی فکر می‌کنم خودآگاهی زائده ناجوری بوده که بی برنامه بر طبیعت ماشین‌وار موجود دوپا بار شده است. یک جور جهش ژنتیکی بی‌برنامه. (مگر می‌شود از جهش ژنتیکی اندیشه آفریده شود؟) این جهش بی مصرف، آدم‌ها را سرگردان کرده است. ماشینی که بالاتر از خود را می‌فهمد اما از بالاتر رفتن عاجز است.

انسان در مواجهه با همین دوگانگی جسم و روح است که خیال خوش به جاودانگی روح می‌پزد و از خود می‌پرسد مگر ممکن است که روح بی‌کرانه من به دستگاه تصفیه خونی وابسته باشد؟

 

منبع : فسانه تحقیقماشین بودگی
برچسب ها : ماشین ,بی‌کرانه

کیهان شناسی و ارزش چیزها

:: کیهان شناسی و ارزش چیزها

از میان علوم طبیعی، کیهان شناسی و گیتی شناسی و نجوم و علوم مشابه آنها بیش از همه با وضعیت بشری مرتبطند. آدمی به پیرامون خود نظر می‌کند و خود را بر اساس شناختش از پیرامون می‌شناسد؛ اما او در شناخت جهان پیرامون به اشیای دم دستی اکتفا نمی‌کند بلکه دائم به نظاره افق‌های دور دست نشسته؛ گویی با گسترش منظر خود از جهان، جایگاه خود را بهتر در خواهد یافت. کیهان شناسی از همین‌ رو همیشه  از علایق نخستین بشر بوده و تاثیری عمیق بر اندیشه آدمی دارد. تجربه مطالعه کیهان شناسی و یا دقت و تامل در وضع آسمان‌ها از آن تجربه‌های یگانه بشری است، بخصوص از آن روی که به حیرت می‌انجامند، از آن حیرت‌هایی که خاستگاه فلسفه است.

درک بی‌کرانگی آسمان، پیوندی آنی با درک کرانگی بشری دارد. چنان که گفته‌اند اشیا را به متضادشان می‌توان شناخت. محدودیت و خُردی بشر را نیز تنها زمانی می‌توان عمیقا فهمید که به بی‌کرانگی جهان اندیشید. ممکن نیست فردی به زمان و مکان در گستره کهکشانی بیاندیشد و همزمان آن را با وضعیت بشری خود مقایسه نکند.

بشر کمابیش از روزگاران گذشته در این اندیشه بوده و خردی خود را در برابر سترگی جهان هستی تجربه کرده و به هزار ترفند در فراموشی آن کوشیده. نه همین چند سده پیش زمین مرکز جهان بود؟ در افق جهانی اینکه زمین مرکز جهان باشد هیچ اهمیتی ندارد و شاید واقعا هم زمین مرکز جهان باشد اما در مکانی بی‌نهایت یا نزدیک بی‌نهایت واقعا مرکز بودن چه ارزشی دارد. اما مرکزیت برای بشر از منظر زمینی‌اش بسیار اساسی است. انسانی که در مرکز جهان است هزاران بار با انسانی که در حاشیه آن است متفاوت خواهد بود.

حال که بر اساس کیهان‌شناسی این روزگار، زمین در پهنه‌ای بی انتها، کوچک و رها است، ما نیز گویی همچون ذراتی کوچک، در گسترش بی امان کیهان، رها شده‌ایم و با تامل در وضع مان در جهان، به حیرت می‌افتیم. حیرتی که هم ما را به ترس می‌اندازد و هم به رهایی می‌خواند. به راستی در بی‌کرانگی، عقاید و باورهایمان، جنگ‌ها و دلاوری‌هایمان، عشق ها و نفرت‌هایمان، دانایی‌مان و داشته‌هایمان چه ارزشی دارند؟ در بیکرانگی، چیزها چه ارزشی دارند؟ 



منبع : فسانه تحقیقکیهان شناسی و ارزش چیزها
برچسب ها : جهان ,مرکز ,شناسی ,زمین ,کیهان ,بشری ,مرکز جهان ,کیهان شناسی ,زمین مرکز ,جهان باشد ,وضعیت بشری

متافیزیک فرزندآوری

:: متافیزیک فرزندآوری

عاشق بودن، معشوق هر کس باشد، از آن تجربیاتی است که زندگی را معنا می‌کند و تجربه‌ای است که گویی راز زندگی را، در جایی جز ساحت تاملات فلسفی، آشکار می‌سازد. عاشقی نیازی است که نیاز به توجیه ندارد. چیزهایی که نیاز به توجیه ندارند، معنای زندگی ما هستند. از چیزهایی که ما بی ارزش تلقی می‌کنیم مانند خوابیدن یا غذا خوردن گرفته تا چیزهایی که گاهی تنها ارزش زندگی ما هستند مانند عشق به خانواده.

عشق هر چه غریزی تر باشد، از شوق سرشارتر است و غریزی‌ترین عشق، عشق به فرزند است. درباره این عشق نیز نمی‌توان سخن گفت، اما یک ویژگی ممتاز این عشق را می‌توان به بیان آورد. این عشق بی‌دلیل است.

بی دلیلی عشق معمولا در ادبیات عاشقانه، ویژگی عشق حقیقی دانسته می‌شوند. اما در اغلب عشق ورزی‌های زندگی، آدمی به دلایلی که خودآگاه یا ناخودآگاه است به معشوق نزدیک می‌شود. از جمله در عشق به جنس مخالف، زیبایی یا داشتن کمالاتی در فرد مورد نظر یا حتی همسانی یا تضاد مایه کشش به معشوق است (البته همراه با غریزه). بر این اساس نوعی انتخاب در عشق به جنس مخالف وجود دارد و به همین دلیل است که با از میان رفتن عوامل انتخاب، عشق نیز رنگ می‌بازد. اما در عشق به فرزند انتخابی در کار نیست. معشوق نیز اصولا نه اخلاقی دارد و نه حتی زیبایی. معشوق چیزی به تو نمی‌دهد. یاری ات نمی‌کند حتی بیشتر مواقع تو را آنچنان که تو دوستش داری دوست ندارد. اما عشق به او دست تو نیست نمی‌توانی این عشق را توجیه کنی، از علتش بگویی یا به کمالات فرزندت مرتبط بدانی. این عشق بی واسطه‌ترین نوع عشق‌ها است. درونی و تنها و تنها بر اساس غریزه.

فرزند آوری مواجه شدن با عشق است. عشقی چنان مهیب که دلهره  آور می‌شود. وجودت دستخوش تغییری شده،‌ تو از احساسی بیگانه لبریز شده‌ای، تو همانی نیستی که پیشتر بودی، علت دلهره همین است. تو ناگهان فردی را چنان دوست می‌داری که گویی از خودت تهی شده ‌ای و این دلهره تهی شدن است.

فرزندآوری جز عشق جنبه دیگری هم دارد و آن رویارویی نزدیکتر با هستی است. فرقی نمی‌کند که پیشتر برای زندگی دادن به یک انسان دیگر به اندازه کافی اندیشیده باشی یا به تحلیل و جمع بندی رسیده باشی یا نه. آمدن یک انسان که به واسطه تو به این دنیا آمده و سرنوشتش برای تو از سرنوشت خودت بسیار مهم‌تر است، تو را به ناگهان با هستی روبرو می‌کند. درک آدمی از هستی و جهان پیش و پس از فرزند آوری به کلی متفاوت است.

پیش از فرزندآوری، مواجهه آدمی با زندگی و وجود، معمولا در خود اتفاق می‌افتد. ما درباره انسان‌ها زیاد فکر می‌کنیم و درباره زندگی دیگران زیاد می‌اندیشیم اما از فهم واقعی زندگی دیگری عاجزیم. ما موجوداتی در خودیم. مواجهه ما با جهان نیز تنها از دریچه خواست‌ها و نیازهای شخصی‌ ما است و درکی که از مرگ خودمان داریم. تولد فرزند اما یکباره ما را با دوباره با هستی روبرو می‌کند این بار دریچه ما به هستی، دیگری است. وقتی به تولد می‌اندیشیم سهمناکی آن را درک می‌کنیم و راه پر مخاطره زندگی کودکمان را از نظر می‌گذرانیم. این بار وجود کودک و نه وجود خودمان مسئله حیات را بار دیگر در ما زنده می‌کند. اینجا است که ما تقریبا به همه چیز دوباره حساس می‌شویم. نسبت به سرنوشت جهان، اخلاق اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم و در نهایت مرگ.

باز هم درباره همه پرسش‌هایی که به ذهنمان می‌اید حیرانیم،‌ اما خیلی زود در می‌یابیم که جستجوی راز جهان را واگذاریم و از لبخند و شادی و بازی کودک لذت ببریم و خودمان را در عشق به او غرق کنیم و تلاش کنیم تا او را غرق در شادی کنیم. او زنده است و ما از اینکه او را به جهان آورده‌ایم پشیمان نیستیم و هیچ تردیدی درباره درستی عمل خودمان نداریم. ما به زندگی آری گفته‌ایم. شاید اینجا جایی است که ما به بخشی از راز جهان دست یافته‌ایم، اما اینبار نه در جهان اندیشه فلسفی بلکه در جهان طبیعی وجودمان.




منبع : فسانه تحقیقمتافیزیک فرزندآوری
برچسب ها : زندگی ,جهان ,معشوق ,فرزند ,خودمان ,هستی ,روبرو می‌کند ,هستی روبرو ,فرزند آوری ,هستی روبرو می‌کند